کیف رو بلند کردم که به کاف بگم چه قشنگِ!
یهو دیدمش، قهوه ای سوخته و بزرگ! اول هل شدم بعد باحالت هیستیریکی گفتم: "ع! سوسک(!)" و این بزرگ ترین گناه من بود!
یهو برگشتم، دیدم کل پانسیون پشت سرم دارن جیغ می زنن!
دو نفر رفتن رو صندلی! می گن: "بکشِ ِ ِ ِش"
سوسکِ ترسیده بود از صدا انگار! شروع کرد به دوییدن! انگار یه امیدی به بیخیال شدن ما داشت که هر چند سانتی متری که رو کیف جا به جا می شد وای می ساد (!)
من قصد کردم بگیرمش که بچه ها خیالشون راحت شه ! اما خب اون نمی دونست که من نمی خام بکشمش!
یه چند ثانیه ای تو "حبابِ" این هیاهو و تقلا بودیم که ت به ما نزدیک شد که ببینه چه خبره !(البته من همه ی حواسم به گرفتن سوسک بود معلوم نیست اطلاعاتی که از پشت صحنه می دم چقد دقیق باشن:دی)
چند نفری که پشت سرم بودن داد زدن " ت ! ت ! بکششششش"
دستام یخ کرده بود.
برگشتم رو به ت و گفتم: " نههه! ت خواهش می کنم ! نکشش ! گناه داره!"("_)
و اون با چهره ای آویزون و درمونده گفت " خب آخِ چی کارش کنیم"
گفتم: "نمی دووونننممم"
همین طور که برای دست گیریِ این "ناموسن الکی مجرم بدبخت قهوه ای" تقلا می کردیم(!)سرعتشو زیاد کرد و از میز اومد پایین یکی گفت: "با دمپایی بزنش!"
سوسک شروع کرد از ته سالن محیط مستطیل زیر پامونو دوییدن! باهر یه وجبی که طی می کرد یه وجب از ته سالن خالی می شد!:')))
یکی می گف"نرهههه تو کیفممم!!!"
یکی که شلوارش رو موقع عوض کردن رو زمین عین عینک شیشه گرد ول کرده بود به امون خدا، داد زد: "نره تو شلوارم!!!"(OoO) :')))
بالاخره به همت ت و س و دمپایی مجرم دست گیر و به ملکوت اعلی پیوست !
چند ثانیه طولانییییی....
من انگار از فضای خلا و بی نور بیرون اومده باشم، به دوروبرم نگاه می کردم که بگم خب !؟
انگار سوسکِ برعکسِ رو به روم که حالا دستو پاش به کندی جا به جا می شد داشت ملودی تیتراژ آخر فیلمی و همراهی می کرد که چند ثانیه بعد از صدای دمپایی تماشاچی ها با گفتن" آخیش آخر این داستانم خوب تموم شد" سالن ترک کرده بودندو چند نفری از اونا که معمولن تحت تاثیر فیلم قرار می گیرند و کمی دیرتر حاضر به ترک سالن می شن هنوز داشتن گیج دور میز ها پرسه می زدن!
و این من بودم که دلم ازین تعقیب و گریز در تپش بود و خیره خیر یا شایدم خیرخیر به حرکت "اسلوی" شاخک و دست و پای بلوریش نگاه می کردم و تمام وجودم رو شرم و احساس گناه گرفته بود!احساس پستی و حقارت!
برگشتم دیدم خانم پ تو چار چوب در وایساده و داره ی جوری نگامون می کنه به سمتش رفتم که از در برم بیرون، خیلی ناخداگاه برای آروم کردن این حجمه از هجوم درد با عصبانیت نیش خندی زدم و گفتم" واقعن نمی تونم درک کنم که از سوسک می ترسند(!)"
هیچ چیز به اندازه ی جمله ی آخرم به خ پ تو اون لحظه منو خورد نکرد ! اینو بعدن فهمیدم!
گیج بودم انگار دوباره برگشتم تو و با کاغذ تو دستم برش داشتم و انداختمش تو سطل بیرون کلاس!
وقتی بر گشتم دیدم یکی رو دیواره ت نوشته: "#آفرین قهرمان ":'(
#سوسکا گناهی ندارن ، اونا فقط زچتن! همین!
برچسب:
نویسنده: بهراد پارسامنش