دل ما جا ماند از تپش قدوم سواران بر مرکب کوتاه قامت نفس...
ای به قربان تپش های دلِ تو، جان و تن من،
ببر این دلِ بیتاب را،
نه حافظ قرآنم و به جرئت سعدی ؛
[که زبان و سرِ شکایت داشته باشم]
دل ز من ببر و
نپرس که : دل گم کردهای؟
والله ان قطعتموا یمینی،
دلدادهی مثل تو شدنم...
امشب که زیر سایهی خیمهی تاریکی این شبهای هر روزه،
مجلس را گرداند آن مجلس گردان و
دور متوقف شد بر سر نام حاجت و در و باب الحوائج،
همهی آن چیزی که خواسته بودم،
همهی آن چیزی بود که همهی آدم های زمین نمیخواهند....
برچسب:
نویسنده: بهراد پارسامنش