آشوبی از یک اوج که مدام بر تن لختَت مویه می کند!
و جنس مضطربش از دلیلِ صدای کشیده شدنِ بی رحمانهی تارِ مویی بر بنددلی...
خونْ موجِ دلی
زخمه ی سنگین نگاهی
و پارگی ناگهانی
ریزش هر چه نداشته ای
چرخش دستی در محوریت نرمه ی اشارهاش و تاب چین به چین دامنی
حالِ مستیِ ماه به دور زمینِ مست خورشید...
و فشار انگشت به انگشتی به غلظت خون لخته شده در رگ های تکیده ی نا امیدی که به امیدِ چیدن میوه ی ممنوعه ای تمامِ زمین زیر پایش را ندید میگیرد!
نم بارانی که گیجیِ پشتِدرماندگیهایت را به تناوب ترانهاش نظم می دهد
و دست های پشت پرده ای که پرده ی خلطِ بغض شده در نگاهت را به فریاد نوپای خستهای کنار می زند
دردهای نکشیده ی زمانه
و خَمِ شیشه ی آب که به مقصد گلویی تر می شود
و بد گوییهای مهتابِ تب دارِ شبهایِ ملتهبِ نرسیدنهایِ تو،
به او ختم می شود که از شورش بی شعور شده ام!
و من می دانم روزی را که خورشید زمین را به شناخت می رساند!؟
برچسب: جاذبه های گردشگری تهران,جاذبه های گردشگری,جاذبه های گردشگری گرجستان,جاذبه,جاذبه های گردشگری ایران,جاذبه های گردشگری مالزی,جاذبه های گردشگری ارمنستان,جاذبه های گردشگری تفلیس,جاذبه های گردشگری باکو,جاذبه های گردشگری رامسر,
نویسنده: بهراد پارسامنش